برگشت>>

کد ياداشت: 66

87/10/12  












‏شخصیت‌های کربلا

محمد رضایی



شخصیت‌های سفید

بُریر بن خُصیر هَمدانی

او در قبیله بنی‌همدان، آموزگار قرآن بود. همه او را سیدالقرا می‌نامیدند. در زمان
معاویه که بیان حدیث و فضیلت‌های اهل‌بیت (ع) ممنوع بود، او مذهب شیعه را در کوفه
معرفی می‌کرد.

بُریر وقتی شنید، امام حسین (ع) از مدینه به مکه رفته، راهی مکه شد، چرا که از مردم
کوفه ناامید شده بود. او بارها در کربلا برای دشمنان امام سخن‌رانی کرد، به این
امید که دل آن‌ها نرم شود و با نور حقیقت آشنا شوند. بُریر سخن‌رانی ماهر بود که
خوب با قرآن و آموزه‌های آسمانی آشنا بود. سرانجام وی در کربلا شهید شد و همراه
دیگر یاران امام، وارد بهشت گشت. پس از شهادت وی تا سال‌ها، قاتل او را سرزنش
می‌کردند و می‌گفتند: «تو چرا آموزگار قرآن را کشتی؟»

اَنس بن مالک اسدی

اَنس جزو بهترین یاران پیامبر بود. او هیچ‌گاه خاندان اهل‌بیت (ع) را تنها نگذاشت.
اَنس در کوفه زندگی می‌کرد و وقتی با خبر شد، امام حسین (ع) می‌خواهد علیه یزید
قیام کند و او را به سزای اعمالش برساند، بار سفر بست و به کربلا رفت. همه تعجب
کرده بودند. آخر امام در مکه می‌زیست و قرار بود به کوفه بیاید. از او پرسیدند: «تو
که دوست‌دار امامت هستی و می‌خواهی او را ببینی، چرا به مکه نرفتی یا در کوفه
نماندی؟»

اَنس بن مالک اسدی گفت: «از رسول خدا (ص) شنیدم که امام در کربلا به شهادت می‌رسد.
من پیش از آن‌که امام به کربلا بیاید و حادثه خونین عاشورا رخ دهد، این‌جا آمده‌ام.
من راهم را نزدیک کرده‌ام. من تا شهادت، تا بهشت، تا حقیقت فاصله‌ای ندارم.»

حبیب بن مظاهر اسدی

حبیب، جزو یاران امام علی (ع) بود و حضرت، دانش و راز و رمزهای فراوانی را به او
آموخته بود. او جزو کسانی بود که برای امام حسین (ع) نامه نوشت و از امام دعوت کرد
که به کوفه بیاید. وقتی سفیر امام، مسلم بن عقیل به کوفه آمد تا از وضعیت شهر خود
با خبر شود و امام را آگاه کند، حبیب از کوفیان برای امام بیعت می‌گرفت. پس از
شهادت مسلم و ورود امام به کربلا، حبیب همراه با یکی از دوستان قدیمی‌اش، راهی
کربلا شد. وقتی در کربلا با یاران اندک امام روبه‌رو شد، به قبیله‌ای در نزدیکی
کربلا رفت، به این امید که مردان قبیله به او و سرورش، امام حسین (ع) کمک کنند.
سربازان کوفه به او حمله کردند و او نتوانست کاری انجام بدهد و دست خالی پیش امام
بازگشت. در روز عاشورا، او فرمانده جناح چپ لشکر امام بود. او پیرترین رزمنده میدان
بود. وقتی که خبر شهادت حبیب را به امام رساندند، امام خیلی ناراحت شد.

جُون، خدمت‌کار ابوذر غفاری

جُون، خدمت‌کار گم‌نام و سیاه‌پوست ابوذر غفاری بود و از ابوذر، درس مهر و محبت به
اهل‌بیت (ع) را آموخته بود. پس از درگذشت ابوذر، به خانه اهل‌بیت (ع) رفت و به این
خاندان پاک و پیراسته، خدمت کرد. وقتی امام راهی کربلا شد، او همراه امام رفت. امام
حسین (ع) او را در کربلا مرخص کرد تا برود و جانش را نجات بدهد. جُون از امام خواست
به او اجازه بدهد در کربلا بماند و در راه پیروزی حق شهید شود تا پیش خدا روسفید
باشد.

عمار بن ابی‌سلامه هَمدانی

عمار شیعه بود. روزهای اول محرم، پس از آن‌که عمر بن سعد به کربلا رفت، ابن‌زیاد
می‌کوشید سربازانش زیاد شوند. از این‌رو عمار وارد سپاه ابن‌زیاد شد، تا بتواند
مخفیانه او را ترور کند. او نتوانست ابن زیاد را بکشد، چرا که نگهبانان ابن‌زیاد،
بسیار بودند. او ناچار شد به سپاه امام بپیوندد. پس از بیراهه به کربلا رفت، در راه
با گشتی‌های لشکر کوفه روبه‌رو شد. فرمانده گشتی‌ها او را شناخت و از او خواست که
به کربلا نرود. او پیشنهاد آن‌ها را نپذیرفت و با آنان درگیر شد، سپس به کربلا رفت.

ابوثمامه صائدی

ابوثمامه، یکی از دلاوران کوفه بود که برای امام نامه نوشت تا به کوفه بیاید. حضرت
مسلم که به کوفه آمد، از او خواست که برای جنگ با یزید، اسلحه تهیه کند. ابوثمامه،
در این زمینه فرد ماهری بود. در قیام حضرت مسلم، او یکی از فرماندهان لشکر بود، ولی
چون کوفیان بی‌وفا بودند، قیام مسلم ناکام ماند. پس از دستگیری مسلم، ابن‌زیاد
سربازانش را سراغ ابوثمامه فرستاد تا او را بیابند. ابوثمامه، همراه دوستش، نافع بن
هلال به سوی حجاز رفت و در راه به امام حسین (ع) پیوست و به کربلا رفت.

وقتی عمر بن سعد، به کربلا آمد، قاصدی نزد امام فرستاد. ابوثمامه قاصد عمر بن سعد
را شناخت. او برای این‌که مسائل امنیتی را رعایت کند، از قاصد خواست که بدون سلام
پیش امام برود. قاصد نپذیرفت و ابوثمامه او را مجبور کرد که بازگردد، سرانجام
ابوثمامه، در ظهر عاشورا، پس از یادآوری وقت نماز به شهادت رسید و راهی بهشت شد.

یزید بن ثبیط بصری

امام حسین (ع) برای مردم بصره نامه نوشت و از آن‌ها خواست که به او کمک کنند تا در
برابر یزید بایستد. بزرگان بصره و ملت این شهر، به نامه امام توجه نکردند. یزید بن
ثبیط، در جمع شیعیان حضور می‌یابد و آن‌ها را از سفرش به مکه با خبر می‌کند.

دو پسرش دست او را به گرمی می‌فشارند و در این سفر بی‌پایان به او کمک می‌کنند.
آن‌ها با هوشیاری، از دست سربازان بصره فرار می‌کنند و پس از گذشتن از بیابان‌ها،
به مکه می‌رسند. در مکه خانه‌ای کرایه می‌کنند. سپس پیش امام می‌روند. وقتی به خانه
امام می‌رسند، خدمت‌کار امام به آن‌ها می‌گوید که امام برای دیدن شما، به خانه‌ای
که تازه کرایه کرده‌اید، رفته است.

آن‌ها به سرعت خود را به خانه‌شان می‌رسانند و می‌بینند امام منتظر آن‌هاست. امام
حسین (ع) پس از احوال‌پرسی، این آیه را برای آن‌ها می‌خواند: «بگو که شما باید
منحصراً به فضل و رحمت خدا شادمان شوید که آن بهتر و مفیدتر از آن چیزی است که نزد
خود جمع می‌کنید.» (یونس: آیه 57)

زهیر بن قین

زمانی که اعراب به ایران حمله کردند، زهیر جوان بود. روزی از سلمان شنید که: «هیچ
افتخاری بالاتر از این نیست که آدم در کربلا، به نوه پیامبر کمک کند.»

زهیر، پیرو اهل‌بیت نبود. سالی که امام حسین (ع) مراسم حج را ناتمام گذاشت و راهی
کربلا شد، زهیر با امام حسین (ع) آشنا شد. او دوست نداشت با امام دیداری داشته
باشد، ولی به خاطر اصرار همسرش و یادآوری حرف سلمان، پیش امام رفت و شیفته امام شد.

زهیر در کربلا، فرمانده جناح راست بود و پس از خواندن نماز ظهر، به شهادت رسید.

شخصیت‌های خاکستری

ضحاک بن قیس

ضحاک از مکه تا کربلا، همراه امام حسین (ع) بود. ضحاک به امام گفته بود: «تا وقتی
با شما هستم، که جانم در خطر نباشد.»

روز عاشورا که فرا رسید، ضحاک دریافت خطر جدی است. او اسبش را که بسیار دوست داشت،
در خیمه‌ای امن پنهان کرد تا آسیبی به او نرسد. پس از آن‌که یاران امام شهید شدند و
ضحاک خود را در یک قدمی مرگ دید، پیش امام رفت و از او اجازه خواست که برود. امام
به او اجازه داد. ضحاک با اسبش از صحنه کربلا گریخت. گروهی از سربازان کوفی او را
تعقیب کردند، ولی با پادرمیانی بستگانش آزاد شد. ضحاک که صحنه‌های دل‌خراش کربلا را
دیده بود، برای مردمی که در کربلا نبودند، ماجرای عاشورا را روایت می‌کرد.

مسروق بن وائل

مسروق با دوستانش وارد لشکر عمر سعد شد تا با امام حسین (ع) بجنگد. او جزو اولین
گروهی بود که به کربلا رسید تا زودتر از دیگر سپاهیان، سر امام حسین (ع) را برای
ابن زیاد ببرد و جایزه‌ای بگیرد. صبح روز عاشورا فرا رسید. عبدالله بن ابی حوزه، به
سمت خیمه امام حسین (ع) رفت و دشنام‌های زشتی به امام و خاندان پاک او داد. امام
حسین (ع) او را نفرین کرد و بی‌درنگ اسب عبدالله رَم کرد و او را به زمین زد. مسروق
که این صحنه را دید، ترسید و از کربلا رفت.

هرثمه بن اعین

هرثمه در جنگ صفین، همراه امام علی (ع) بود. وقتی امام علی (ع) به کربلا رسید، به
سوی قتل‌گاه فرزندش رفت و خاک آن‌جا را بویید و بوسید و گریست و گفت: «این‌جا
فرزندم شهید می‌شود.»

هرثمه که تعجب کرده بود، با تردید و تمسخر به امام علی (ع) نگاه کرد. پس از آن‌که
جنگ صفین به پایان رسید و پیش خانواده‌اش بازگشت، این حادثه را برای همسرش تعریف
کرد.

سال‌ها بعد، هرثمه به سپاه عمر بن سعد پیوست و برای رویارویی با سپاه امام حسین (ع)
شمشیر به دست گرفت. او تا به کربلا رسید، یاد حرف امام علی (ع) افتاد. او ماند
چه‌کار کند. اندیشید و به این نتیجه رسید که پیش امام حسین (ع) برود. پیش امام حسین
(ع) رفت و آن خاطره را تعریف کرد. امام حسین (ع) از او پرسید: «اکنون با ما
می‌آیی... .»

هرثمه گفت: «نه با شما هستم و نه با دشمن شما. می‌خواهم دنبال زندگی‌ام بروم.»

امام گفت: «پس از کربلا دور شو که هر کس فریاد مرا بشنود و به من کمک نکند، راهی
دوزخ می‌شود.»

او تا این سخن را شنید، سوار بر اسب شد و از کربلا فرار کرد.

شخصیت‌های سیاه

ابوحرب سبیعی هَمدانی

شب عاشورا بود، شبی که امام از سپاه یزید مهلت خواست تا با خدای خویش به راز و نیاز
بپردازد. همه یاران امام، در کویر پروردگار و در دل شب، با خدای خود گفت‌وگو
می‌کردند. امام داشت قرآن می‌خواند. امام آیاتی از سوره آل عمران را می‌خواند: «...
تا جدا شوند افراد ناپاک از پاک... .»

یکی از کوفیان تا صدای امام را شنید، فریاد زد: «به خدا سوگند ما جزو پاکان هستیم
که از شما ناپاکان جدا شده‌ایم.»

بُریر بن خُضیر هَمدانی که آموزگار قرآن بود، رو به یاران امام کرد و گفت: «او را
شناختید؟»

یکی گفت: «بله، او ابوحرب سبیعی هَمدانی بود. او مردی نادان و نترس است که چند وقتی
در زندان بود.»

بُریر برخاست و سمت ابوحرب رفت و گفت: «توبه کن و به سوی خدا و پیشوای راستین او
بازگرد که ما جزو پاکانیم.»

ابوحرب با حالتی مسخره گفت: «تو راست می‌گویی، ولی اگر من توبه کنم و به سوی شما
بیایم، دوستم، یزید بن عذره توبه نخواهد کرد. پس او تنها می‌ماند. من مجبورم پیش او
بمانم.»

مالک بن نُسَیر کِندی

کاروان امام حسین (ع) به همراه لشکر حر، در بیابان به پیش می‌رفت. حر منتظر نامه و
دستور ابن‌زیاد بود. سرانجام نامه‌رسان از راه رسید. نامه‌رسان، مالک بن نُسیر بود.
وقتی حر نامه را گشود، یکی از یاران امام، به نام یزید بن مهاجر، پیش نامه‌رسان رفت
و گفت: «چه خبر شومی آورده‌ای؟»

مالک گفت: «من از امام و رهبر خودم، یزید بن معاویه، پیروی می‌کنم.»

یزید بن مهاجر گفت: «تو به خدا و پیشوای راستین او، پشت کرده‌ای. خداوند درباره
رهبر تو (یزید بن معاویه) می‌گوید: آن‌ها امامانی هستند که شما را به آتش جهنم دعوت
می‌کنند.»

وقتی مالک این سخن را شنید، عصبانی شد و از او جدا گشت و به سوی سپاه یزید تاخت. پس
از شهادت امام، مالک زره امام را در آورد و برای همسرش برد و میان او و زنش، اختلاف
افتاد. سرانجام مختار او را به سزای اعمالش رساند و او را به جهنم فرستاد.

زحر بن قیس

زحر، ثروت‌مندی بود که در کوفه می‌زیست. او جزو کسانی بود که امام را به کوفه دعوت
کرده بود. پس از آمدن ابن‌زیاد به کوفه، برای حفظ ثروت و موقعیتش، با ابن‌زیاد بیعت
کرد و همراه لشکر عمر بن سعد، به کربلا رفت. روز سوم محرم، عمر سعد از زحر خواست که
پیش امام برود و با او صحبت کند. زحر نپذیرفت، چون پیش از این برای امام نامه نوشته
بود.

عصر تاسوعا که لشکر عمر بن سعد آماده شد به خیمه‌های امام حمله کند، او با زهیر،
یکی از یاران امام روبه‌رو شد. زهیر او را نصیحت کرد. زحر بن قیس عصبانی شد و گفت:
«ای زهیر تو که چند وقت پیش شیعه نبودی، چه شد که امروز حسینی شده‌ای.»

زهیر گفت: «عجیب‌تر از این می‌دانی چیست؟»

قیس با خنده گفت: «چه چیزی عجیب‌تر از این است؟»

زهیر گفت: «عجیب این است که میزبان، قاتل مهمان باشد.»

سرانجام زحر بن قیس، در قیام مختار، به دست او کشته شد.

قُره بن قیس

قُره با لشکر عمر بن سعد به کربلا آمد. عمر بن سعد، روز سوم محرم، او را پیش امام
حسین (ع) فرستاد تا از امام بپرسد چرا به کربلا آمده است؟ او به سمت سپاه امام حسین
(ع) حرکت کرد و در راه با حبیب بن مظاهر روبه‌رو شد. حبیب از او پرسید: «ای قُره
می‌خواهی پیش این قوم ستم‌کار بروی و با آن‌ها باشی؟»

او گفت: من قاصدم. می‌خواهم مأموریتم را انجام بدهم. بعد درباره پرسش تو
می‌اندیشم.»

قُره رفت و در سپاه یزید ماند. وقتی صبح روز عاشورا فرا رسید، قره دید، حر سمت سپاه
امام حسین (ع) می‌رود. او دریافت که برای توبه پیش امام می‌رود. با آن که دید، یکی
از دوستانش که با او در یک قبیله زیسته، راه حق را برگزید، ولی به این نتیجه رسید
که او نیز راه حق را برگزیند.

 



 

 
   سايت های مرتبط  |  ارتباط با ما
    کليه حقوق اين سايت متعلق به نشريه انتظار نوجوان می باشد ۱۳۸۶