|
بچههای انتظار
نمره جنگ
لیلی کریمیان
اشک از چشمهای ریزش زبانه میکشید و روی پوست تیره و براقش شیار میانداخت. لبهای
گرد و برجستهاش میلرزید، مثل شانههایش. پاهایش را توی شکمش جمع کرده و به
ساختمان آجری کوچکی که جای مداوای رزمندگان بود، نگاه میکرد. کف دستهای لاغر و
استخوانیاش را روی صورت خیسش کشید و از جا بلند شد. آرام و نرم قدم برمیداشت. به
مردمی که هراسان و شتابزده گاهی به ساختمان میرفتند و گاهی بیرون میآمدند، زل زده
بود. صدای هق هق گریههایش مثل موسیقی کُشندهای جانش را به لب آورده بود. به
امدادگرانی که چند رزمنده را با برانکارد به داخل بیمارستان میبردند، نگاه کرد.
صدای نالهشان دل را کباب میکرد. کنار در ساختمان به دیوار تکیه داد تا برای
امدادگران مزاحمتی ایجاد نکند. خورشید انگار قصد نابودی خودش را داشت. تمام گرما و
انرژیاش را سر مردم خالی کرده بود. دخترک عرق روی پیشانیاش را که از زیر روسری
سرمهایاش سرازیر شده بود، پاک کرد و پشت سر امدادگران تو رفت. صدای همهمه، صدای
فریاد، صدای ناله، همه جا را پر کرده بود. چند پرستار، سِرُم به دست بالای تختها
ایستاده بودند. صدای گریهای از ته سالن آمد و مردی که فریاد میزد: «حاجی، حاجی
نرو. ما رو تنها نذار.» دختر آب تلخ دهانش را به زحمت قورت داد و سرش را به سمت
دیگر راهرو چرخاند.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که زن همسایهشان را دید. چادر سیاه عربیاش پس رفته
بود. موهای صافش از بالای ابروهایش بیرون زده بود. دست درشت و پینهبستهاش را روی
سرش گذاشته بود و مثل ماتمزدهها به نقطهای خیره شده بود. دختر تند رفت و روبهروی
زن ایستاد و گفت: «دَدی بتول، مامانم کجاست؟»
زن با چشمهای پف کردهاش به دختر نگاه کرد و دست را روی شانه او کشید. خنده تلخی
گوشه لبهای قاچخوردهاش نشاند و آهی سوزناک کشید. دختر را در آغوش گرفت. سرش را
روی شانهاش گذاشت و به چشمان دختر که انگار التماس میکردند، خیره شد. از جا بلند
شد و در اتاقی را زد که به آن تکیه داده بود.
ـ بیا تو.
بتول چادرش را پیش کشید و دستگیره در را چرخاند. انگشتان پاهایش یخ کرده بود. انگار
منتظر شنیدن خبر بدی بود. چند لحظه بعد بتول با یک شیشه شیر و بچه، از اتاق بیرون
آمد. صدای جیغ و نعره زنی از تو اتاق شنیده شد.
ـ مهتاب بیا. بیا برادر کوچولوت رو ببین.
مهتاب خندید. گونههایش گل انداخت. انگار جریان خون در رگهایش جان تازهای گرفته
بود. دستهایش را باز کرد و به طرف بتول دوید.
ـ الهی من قربونش برم! ببینمش.
بتول نیمخیز شد. نوزاد را روی دستهای مهتاب گذاشت. کمی به او نگاه کرد و گفت: «من
نمیتونم باهات بیام. آخه دخترم هم درد داره. شاید به کمک احتیاج داشته باشه.»
مهتاب سرش را به علامت تأیید تکان داد. چند قدم به طرف اتاق رفت و گفت: «دَدی، پس
مامانم کجاست؟»
شانههای بتول لرزید. دستش را روی سر نوزاد کشید که غافل از همه جا چشم بر هم
گذاشته و آسوده خوابیده بود. بریده بریده گفت: «بچه رو ببر پیش بابات.»
ـ بابام!
ـ آره، توی شهر هیچ کی نمونده. همه رفتن. اینجا نمونیها.
ـ دَدی، بابام خط مقدمه!
ـ نه، رزمندههایی که برگشتن میگن عملیات تموم شده. حتماً باباتم برگشته.
ـ خُب با مامانم میرم.
بتول روی از مهتاب گرفت. با گوشه چادرش اشکهایش را پاک کرد. با خود میگفت: «دختر
بیچاره! آخه چهطوری بهت بگم؟»
ـ ددی، مامانم طوریش شده؟ تو رو خدا بگو چی شده؟
بتول ابروهایش را بالا آورد و روی پاهایش نشست. پرهای قنداق نوزاد را گرفت و گفت:
«مادرت طاقت نیاورد، رفت پیش خدا!»
دهان مهتاب باز ماند. ریسمان باریک اشک از گوشه چشمهایش سرازیر شد. چانهاش
میلرزید. صدای جیغِ زنی بتول را از جا کَند. پشت در اتاق رفت و چشم به سقف دوخت.
زیر لب دعا میخواند. مهتاب بچه به بغل به راه افتاد.
ـ وایسا مهتاب.
بتول تسبیحی را که دور مچ دستش حلقه کرده بود، دور گردن مهتاب انداخت. مهتاب به
تسبیح مادرش خیره شد و بدون اینکه چیزی بگوید، رفت. باد گرمی چنگالهای قویاش را
روی خاکهای نرم میکشید و فواره آسمان میکرد. مهتاب بچه را روی سینهاش فشار داده
بود و پیش میرفت. چشمهایش را تنگ کرده بود تا غبار هوا کمتر اذیتش کند. صدای بچه
بلند شد. از روبهرو، نور دو چراغ سرکش، دل گرد و غبار را سوراخ کرده بود و پیش
میآمد. مهتاب وسط جاده ایستاد. ماشین با سرعت به او نزدیک شد و یکهو ترمز کرد.
راننده سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: «تو اینجا چهکار میکنی دختر؟ مگه از
جونت سیر شدی؟»
مهتاب دوید و خودش را به وانت رساند. به راننده و تکتک رزمندههایی که پشت وانت
نشسته بودند، زل زد.
ـ دنبال کی میگردی؟
ـ عملیات تموم شده؟
ـ آره.
ـ پس بابام میآد.
ـ اینجا ناامنه. عراقیها دارن میآن. سوار شو.
ـ پس بابام چی میشه؟ نه باید برم.
ـ لا اله الا الله، دخترجون اون جلو جهنمه. باباتم حتماً تو راهه داره میآد.
مهتاب خودش را کنار کشید.
ـ پس چی شد؟ نمیآی بالا؟
ـ همین جا میمونم تا با بابام برگردم.
ـ لا اله الا الله.
مرد این را گفت و پایش را روی پدال گاز فشار داد. ماشین یکهو از جا کنده شد و مهتاب
را در غبار زیر چرخهایش تنها گذاشت. مهتاب سرفه کرد و به تنه ضخیم نخلی کهنسال
تکیه داد. دوباره صدای بچه بلند شد. مهتاب به چهره نوزاد زل زد. دهان کوچکش را باز
کرده بود و آرام و نرم گریه میکرد. آنقدر ضعیف و کوچک بود که نای گریه کردن هم
نداشت. شیشه شیر را روی لبهای نازک برادرش گذاشت. نوزاد با ولع سر شیشه را گرفت،
اما نمیتوانست بمکد. دوباره صدای گریهاش بلند شد. مهتاب شیشه را تکان داد. به
چهره نوازد نگاه کرد. چند بار شیشه را تکان داد تا بالاخره نوزاد مکیدن را تجربه
کرد. مهتاب سرش را به نخل تکیه داد. شاخههای سوخته و برشته نخل در هجوم باد به رقص
درآمده بود. احساس خستگی میکرد. مژههای خاکیاش را بر هم گذاشت و دیگر چیزی
نفهیمد. وقتی چشم باز کرد، هوا صاف شده بود. ابرها از هم پاشیده شده و در فاصله
دوری از هم معلّق بودند. نمیدانست چه مدت گذشته. با خودش گفت: «نکنه بابام از
اینجا رد شده و منو ندیده.»
ستارهها به او چشمک میزدند. به زحمت بلند شد. پاهایش خواب رفته بود و گِز گز
میکرد. شیشه شیر روی زمین افتاده بود. خم شد و شیشه را برداشت. با گوشه روسریاش
گرد و غبارش را گرفت. کمی به اطرافش نگاه کرد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود. ترس
و دلهره به جانش افتاد. صدای نفسهای بریدهاش را میشنید. انگار کسی گلویش را فشار
داده بود.
باد سردی وزید. پرههای دماغش سرخ شده بود و میلرزید. فریاد کشید: «کسی اینجا
نیست.» صدای هوهوی باد بین برگهای نخل، بر جا میخکوبش کرد. به زحمت آب دهانش را
قورت داد. نمیتوانست تکان بخورد. هیکل استخوانی و ظریفش مثل چوب خشکیده بود. بین
هق هق گریههایش، آرام و بریده بریده، خدا خدا میکرد. کمی آرام شده بود. لای
نخلها قدم برمیداشت. سوسوی چراغی از دور هیجانزدهاش کرد. دهانش به خنده باز شد
و قدم تند کرد. ماه سرش را از لای ابر سیاهی بیرون میکشید. هر از گاه مهتاب به نور
چراغ نگاه میکرد. نرمه بادی بالهای روسریاش را روی چشمهایش آورد. مهتاب سرش را
تکان داد و بالهای روسری افتاد. دیگر خبری از سوسوی چراغ نبود. مهتاب چشم تیز کرد،
اما نه، اثری نبود. صدای غرش آب شنید. زیر نور کمرنگ ماه دنبال کارون گشت. از
تپهای بالا رفت. ردیف نخلهای پیر و بلندی که سر نداشتند، چون حصاری به دور کارون
قد علم کرده بودند. صدای چند انفجار سکوت شب را شکست و برای یک لحظه، نخلستان را
روشن کرد. زیر نور باران آتش، قایقی کوچک دید که با طنابی به تنه نخلی گره خورده
بود. آنچه میدید، باور کردنی نبود. از سراشیبی تپه سرازیر شد. دستی به تنه چوبی
قایق کشید و به آسمان نگاه کرد. زیر لب خدا را شکر گفت. نوزاد را وسط قایق گذاشت.
خواست تو برود، اما تند بادی شدید قایق را از جا کَند و جلو برد و روی امواج خشمگین
کارون به حرکت درآورد. مهتاب طناب را کشید، اما انگار توانش کمتر از آب افسار
گسیخته بود. روی زمین افتاد. نفسش به شماره افتاده بود. آب میخروشید. انگار با
مهتاب لج کرده بود. مهتاب به گره محکم طناب نگاه کرد. دلش قرص شد. خواست بلند شود
که دوباره صدای انفجار شنید. بمبهای خوشهای تو آب میافتادند و آب را فواره آسمان
میکردند. مهتاب جیغ کشید. گریهاش اوج گرفت. به نوزاد که وحشتزده بیدار شده بود و
گریه میکرد، نگاه کرد. دوباره صدای انفجار آمد. صدا دور بود. نخلها در آتش و دود
میغلتید. آسمان و زمین روشن و دوباره همه جا تاریک شد. نفسش پس رفته بود. آب بیرحم
قایق را به تلاطم درآورد. انگار وحشی شده بود. عرق از سر و روی مهتاب میبارید.
دوباره صدای بمبهای خوشهای در گوشش پیچید.
ـ آخ سوختم.
صدای نالهاش در صدای انفجارهای مهیب و پی در پی گم شد. خون از روی پیشانیاش سُر
خورد و روی پیراهنش نقش بست. به قایق و طناب بریدهای که از لای انگشتان لرزانش روی
خاکهای نرم کنار رودخانه میافتاد، زل زد. اشک از گوشه چشمهایش سرازیر شد. نگاهش
روی تسبیح خونیاش خیره ماند. به یاد قصههای مادرش افتاده بود: «مادر موسی، موسی
را درون صندوقی گذاشت و به رود نیل سپرد.» برقی از خوشحالی در چشمهای بیرمقش
درخشید و لبخند بر لبهای خاکی و خونیاش نقش بست.
|